سه شنبه, 15 تیر 1389
مرحوم شیخ نعمت اله میگفت

من رفته بودم در یکی از دهات ورامین روضه بخوانم پس از خواندن روضه ارباب آن ده مرا دعوت به خوردن چای کرد آن موقع چای تازه معمول شده بود. ما که مشغول چای خوردن بودیم عده ای از رعایا به ما نگاه میکردند . بقیه در ادامه مطلب.....
بعد از صرف چای من خداحافظی کردم واز ده که بیرون آمدم. وقتی مقداری راه پیمودم دیدم دو نفر چوب به دست آمدند و راه را بر من بستند وگفتند ما میخواهیم تو را بکشیم .گفتم چرا؟ گفتند برای اینکه تو با این عبا و عمامه لباس پیغمبر را به تن داری و شراب میخوری تو به اسلام خیانت میکنی تو را میکشیم تا مانند توئی نباشد که چهره اسلام را خراب کند و آبروی روحانیت را ببرد. گفتم من کی شراب خورده ام من شراب نخورده ام شما کجا دیدید ؟گفتند تو پیش ارباب نشسته بودی پس چه بود که میخوردی؟ گفتم آن چای بود. گفتند دروغ میگوئی ما شراب را میشناسیم رنگش قرمز است و آن شراب بود که میخوردید .من هرچه قسم خوردم که آن شراب نبود دست بردار نشدند.
گفتم پس حالا که شما باور نمیکنید بیائید برویم پیش ارباب خودتان با چشم خودتان ببینید که آن شراب نبود. بلاخره قبول کردند و با هم برگشتیم و آمدیم پیش ارباب و جریان را گفتیم .ارباب خندید و دستور داد جلو چشم آنها آب آوردند و آنرا جوشاندند وبعد چای خشک را به آنها نشان داد و آنرا توی آب ریخت و پس از دم کشیدن به هر کدام دو استکان چای داد خوردند و به آنها گفت ببینید که شراب نیست و چای است .پس از اینکار آنها از من معذرت خواستند و من بر گشتم.
نقل از کتاب دیده ها و شنیده ها نوشته مرحوم حبیب اله برنگی
آخرین بروزرسانی ( چهارشنبه ، 16 تیر 1389 ، 11:03 )