زندگینامه میرزا حبیب اله فرزند شیخ نعمت اله علومی ۱۲۶۹-۱۲۸۷

کرود
دوشنبه, 14 تیر 1389

  مرحوم میرزا حبیب اله پدرش مرحوم شیخ نعمت اله و مادرش مرحومه ماه نساء بود او جوانی بود بسیار زیبا و خوشگل بطوریکه در حسن و جمال زبانزد خاص و عام بود

 اکنون که نزدیک شصت و اندی سال است از درگذشت او میگذرد هنوز آنانکه او را دیده اند زبان به تعریف و تمجید میگشایند و به مرگ او تاسف میخورند گویند او درس قدیمه میخواند و ملبس به لباس شریف روحانی بود آوازی بسیار نیکو داشت بطوریکه موقع خواندن هوش شنونده را به خود جذب میکرد و نغمه داودی را به خاطر می آورد هرکسی او را میدید مدتی مشغول تماشای اندام موزون و سیمای مفتون او بود.

 دختران زیادی عاشق و دلباخته او بودند و آرزوی وصال وی را داشتند ولی حبیب اله به هیچیک از آنها نظر نداشت فقط یکی ازآنها که خیر النساء نام داشت و دختر مرحوم ملا محمدتقی بود مورد توجه حبیب اله واقع شده بود و آن دو دلباخته هم بودند شدت علاقه آن دو نسبت به هم به حدی بود که گویند موقعیکه حبیب اله فوت کرده بود جنازه او را برای غسل دادن آورده بودند خیرالنساء خود را روی جنازه او انداخته بود و میگفت مرا با او دفن کنید بالاخره او را بلند کرده بودند و دکمه های قبای حبیب اله را کنده بود و برای یادگاری با خود نگاه داشته بود.

اما حبیب اله این جوان فرشته خصال و نیکو شمایل خیری از دنیا ندید و زود عمرش به پایان رسید عمویش کربلائی خلیل اله به صواب دید پدر حبیب اله بر خلاف میل و رضای حبیب اله عیال بیوه عموی او را که نگار نام داشت و دختر دائی پدرش نیز بود به عقد او در آورده بودند و او از این ازدواج بسیار ناراضی و سرخورده بود همیشه چهره ای غمگین و افسرده داشت سرانجام در عنفوان جوانی یعنی ۱۸ سالگی از دنیا رفت و همگان را از مرگ خود داغدار کرد روانش شاد باد یک دفترچه ای که در آن نوحه سرائی شهدای کربلا به خط او نوشته شده بود به یادگار مانده بود من نگارنده آن را دیده بودم الحق خطی بسیار زیبا داشت.

 حکایتی را که من از زبان عمه اش مرحومه خدیجه شنیده بودم گواه و حاجت اوست: او میگفت یک کودک سه ساله از من فوت شده بود من از مرگ فرزندم بسیار ناراحت بودم به شدت گریه میکردم در همین هنگام برادرزاده ام حبیب اله از در وارد شد و به من سلام کرد من موقعیکه نظرم به چهره او افتاد ناگاه به این فکر افتادم که من با داشتن چنین برادرزاده برازنده ای چه غم دارم و برای من جای خجالت است که برای کودکی گریه کنم و چنان غم و اندوهم زایل شد که گوئی هیچ واقعه ای رخ نداده است.
  باز در باره او از حسن صوتش تعریف میکند میگویند سالی فصل تابستان او با پدرش در ده چالطرخان روی پشت بام خوابیده بودند شخصی که چند شتر داشت و نیمه شب از پشت ده عبور میکرد در آن دل شب آواز خوشی سر داده بود مقداریکه خواند حبیب اله از جا برخواست و در جواب او شروع به خواندن کرد بطوریکه دیگر آن شتربان خاموش شد و به آواز او گوش داد.
باز میگویند زمانی سهام الدوله که ارباب ده چالطرخان بود به آن ده رفته بود. مرحوم شیخ نعمت اله و پسرش حبیب اله به ساختمان اربابی نزد سهام الدوله رفته بودند. سهام الدوله پسری داشت که کودن و کم حرف بود و کنار پدرش نشسته بود موقعیکه سهام الدوله با مرحوم شیخ نعمت اله حرف میزد حبیب اله هم گاهگاهی سخنی میگفت سهام الدوله محو تماشای حبیب اله و حاضر جوابی و هوش و ذکاوت او شده بود ناگاه رو به شیخ نعمت اله کرد و گفت جناب کارها برعکس است میخواست این پسر، پسر من باشد و پسر من، پسر تو باشد شیخ نعمت اله هم در جواب او گفت خدا به شما همه چیز داده است و این یک پسر را به من داده است.
باز عمویم شیخ علینقی تعریف میکرد میگفت شب تیرماه سیزده بود من بچه بودم و میخواستم بروم پشت بام خانه ها و جوراب آویزان کنم چون توانائی رفتن نداشتم گریه میکردم مرحوم حبیب اله دست مرا گرفته برد پشت بام خانه استاد حاجی آقا گفت جوراب را از دریچه پائین بینداز من جوراب را آویزان کردم آنها به جای آجیل یک سنگ داخل جوراب گذاشتند گفتند بالا بکش من جوراب را بالا کشیدم دیدم سنگ داخل جوراب است. پسرعمویم حبیب اله که کنار من ایستاده بود پرسید برایت چه گذاشته اند گفتم یک تکه سنگ گفت دستت را داخل دریچه کن و چراغ را هدف قرار بده من دستم را از سوراخ دریچه پائین کردم و همان سنگ را زدم به چراغ که چراغ واژگون شد و شیشه آن شکست و خانه به تاریکی فرو رفت. منکه از پدرم خیلی میترسیدم به من گفت برو خانه عمه، من به خانه عمه ام رفتم و او هم به خانه خودمان برگشت و من شب آنجا خوابیدم و صبح به خانه خودمان برگشتم.
 باز میگویند موقعیکه میخواستند بیوه عمویش فتح اله یعنی نگار را به عقد او در بیاورند او ناراضی بود و به قهر از خانه خارج شده بود و چند فرسنگی از ده دور شده قصد رفتن تهران را داشت فصل زمستان بود او کفش بدون جوراب پوشیده بود عمویش مشهدی خلیل اله سوار قاطر شده برای باز گردانیدن او به راه افتاده بود وقتی در گردنه طاق ور پائین ده صمغ آباد به او رسیده بود با زنجیر مقداری او را زده و امر به بازگشت داده بود خود سوار قاطر بود و او پای پیاده که پایش سرما زده بود و از آبله مجروح شده بود نمیتوانست راه برود تا اینکه مرحوم تراب کرودی در راه به ایشان رسیده بود جریان را که دید که مرحوم مشهدی خلیل اله پر خاش کرده بود که چرا چنین ظلمی را در حق این جوان روا میدارید بالاخره مشهدی خلیل اله پیاده شده بود و حبیب اله را سوار کرده و باز گردانیده بود.


ازکتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی


آخرین بروزرسانی ( دوشنبه ، 14 تیر 1389 ، 09:16 )
نظر
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
لطفا کد آنتی اسپم نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

 
آمار بازدید کنندگان
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز14
mod_vvisit_counterدیروز158
mod_vvisit_counterاین هفته14
mod_vvisit_counterهفته گذشته2297
mod_vvisit_counterاین ماه1191
mod_vvisit_counterماه گذشته7755
mod_vvisit_counterکل بازدیدها11338

We have: 1 guests, 2 bots online
Your IP: 38.107.191.114
 , 
Today: شهریور 15, 1389
ورود مدير سيستم

hotfa

Joomla Extensions Directory Listing