حیرانی مردمان
|
گویمت این داستان تا بشنوی
|
|
تا ز هر صنفی کنون آگه شوی
|
مردمان در این زمان حیران شدند
|
|
مات و مبهوتند و سرگردان شدند
|
خود نمیدانند از چه زنده اند
|
|
یا برای چه به دنیا مانده اند
|
میخورند و میچرند و میبرند
|
|
میخرند و میکشند و میدرند
|
در برون از هم فراری گشته اند
|
|
از درون در بی قراری گشته اند
|
آن یکی کل باشد و از پر رویی
|
|
میزند او طعنه بر هر کم مویی
|
این یکی با پول دزدی رفته حج
|
|
وین ریایی میشود دولا و کج
|
این دو روزی آمده از روستا
|
|
به همه گوید دهاتی و گدا
|
آن یک از سهم برادر میخورد
|
|
آن برادر ارث خواهر میخورد
|
خواهرک با شوهر همسایه است
|
|
شوهرش در هر خلافی پایه است
|
مال بیچاره به دارا میدهند
|
|
مال دارا هم به یغما میدهند
|
آن پدر حمال فرزندان شده
|
|
بچه ها از مال او خندان شده
|
از گلوی خانواده می بُرد
|
|
پول آنرا ماهواره میخرد
|
دخترک چون دختر فغفور چین
|
|
خوبروی و شیک پوش و نازنین
|
صبح تا شب در بوتیک ها میپرد
|
|
مانتو های تاناکورا میخرد
|
مادرش مستخدم یک خانه است
|
|
دائما در کارهای سخت و پست
|
با سگش خوشحال و شادان میزید
|
|
باب او در سالمندان میزید
|
آن برای ثبت نام کربلا
|
|
تا توانسته است داده رشوه ها
|
این یکی حق یتیمان میخورد
|
|
بهر هر یک یک عروسک میخرد
|
صبح تا شب بر ندارد سر ز مهر
|
|
در صف اول همه هنگام ظهر
|
صبح عاشورا به یاد خیمه ها
|
|
ظهر عاشورا به فکر قیمه ها
|
آن یکی سرشار از مال ربا
|
|
سفره می اندازد از بهر ریا
|
کار باطل پوشش حق داشته
|
|
تخم ناحق در دل حق کاشته
|
آشکارا کار شیطان میکند
|
|
بعد توجیهش به قرآن میکند
|
مال مردم میخورد از راه کج
|
|
ماستمالی میکند آنرا به حج
|
روی خواهش های این نفس لعین
|
|
میکشد او پوششی با نام دین
|
که منم دین دار و باقی کافرند
|
|
آنکه چون من نیست از سگ بد ترند
|
اینچنین بگذشت حال مردمان
|
|
تا به سر آمد مر آنها را زمان
|
ناگهان پیک اجل از ره رسید
|
|
رنگ از رخسار این مردم پرید
|
نه درم ماند و نه مال و خانه ای
|
|
پوچ شد آن هیبت افسانه ای
|
هر کسی در پیشگاه عدل او
|
|
حاضر آمد بی مجال گفتگو
|
گفته آمد چه به پیش آورده اید
|
|
که اینچنین ناراحت و افسرده اید؟
|
یک بگفتا من همه غرق گناه
|
|
سجده سازم پیش تو در سجده گاه
|
باز گردانم به دنیا ای صنم
|
|
بعد از این باشد که من نیکی کنم
|
آن دگر گفتا که این بار حسد
|
|
گردنم بشکست حبلٌ من مسد
|
این بگفتا حق مردم خورده ام
|
|
عذر آنرا پیش تو آورده ام
|
هرکسی عذری بیاورد از گناه
|
|
که چگونه عمر خود کرده تباه
|
ناگهان از سوی حق آمد خروش
|
|
کای دغل کاران بد گوهر خموش
|
گر به دنیا خلق ما اغفال شد
|
|
حیله تان در پیش ما ابطال شد
|
در گه ما جای این بازیچه نیست
|
|
آنکه ما را مکر سازد گو که کیست؟
|
ما ز احوال شما غافل نه ایم
|
|
ما طرفدار خط باطل نه ایم
|
جملگی تان اندر این آتش روید
|
|
هیمه و سنگ و گل آتش شوید
|
آتش قهرم چشید ای ناکسان
|
|
خشم من را حس کنید از عمق جان
|
نعمت من را تبه بگذاشتید
|
|
وعده هایم را عبث پنداشتید
|
در خوشی بودید و غافل زآنکه ما
|
|
در کمینم از ورای پرده ها
|
ظلم نبود اینچنین رفتار ما
|
|
میدهیم اعمالتان را ما سزا
|
ای برادر تو بخوان این داستان
|
|
تا نخواهی طی کنی تکرار ان
|
|
|
علی برنگی ۱۲/۱/۱۳۸۷
|