ماجرای سگ مرحوم محمود کرودی
| کرود |
مرحوم محمود کرودی سگ سفید بسیار بزرگی داشت. بین مردم شایع بود که آن سگ دو رگه از نسل پلنگ و سگ است. سگی بود معروف که سه گرگ را کشته بود و دو بار با پلنگ جنگیده بود و پلنگ را از اطراف گله دور کرده بود. این سگ آدم گیر بود یعنی به آدم ها حمله میکرد و مردم از او خیلی میترسیدند. زمستانها که گوسفند محمود در ده بود برای اینکه مردم را نگیرد روزها او را با زنجیر روی پشت بام می بستند و شبها وقتیکه مردم میخوابیدند آنرا رها میکردند وموقع رها کردن روی پشت بام صدا میزدند که به خانه هایتان بروید میخواهیم سگ را باز کنیم .

موقعیکه آن سگ بیرون بود هیچ سگی جرات نمیکرد نزدیک آن برود. رحیم آقا میگفت من آن موقع نوجوان بودم و آن سگ را دوست داشتم وپنهانی از مادرم میرفتم و یک نان بر میداشتم وموقعیکه آن سگ بسته بود میبردم و برای او میریختم .کم کم آن سگ با من مانوس شده بودو دیگر به من حمله نمیکرد و من از او نمیترسیدم .
یکی از روزهای زمستانی برف زیادی آمده بود. مادرم مرا فرستاد دنبال کاری به اوانک خانه حاجی محمد اوانکی بروم. من میترسیدم توی آن برف زمستان به اوانک بروم .میگفتم ممکن است توی راه گرگ باشد. بالاخره مادرم اصرار کرد و من دو نان از خانه برداشتم وآهسته رفتم روی پشت بام یک نان را برای آن سگ ریختم و زنجیر او را باز کردم و بدست گرفتم وبطرف اوانک راه افتادم. چون آن سگ با من بود دیگر از چیزی نمیترسیدم .نزدیک ده اوانک که رسیدم ده پیدا شد پشت ده اوانک لاشه الاغی را که مرده بود انداخته بودند و تعدادی سگ روی لاشه الاغ جمع شده بودند .موقعیکه سگ محمود آن سگها را دید به سرعت بطرف آنها حرکت کرد و زنجیر را از دست من بیرون آورد .موقعیکه پهلوی آن سگها رفت به هرکدام از آن سگها حمله کرد وسگها فرار کردند. من خیلی ترسیدم گفتم اگر این سگ برود توی ده اوانک به مردم حمله کند و آنها را بکشد من چکار کنم ؟از همانجا صدا زدم آی اهالی اوانک به خانه هایتان بروید سگ محمود کرودی با من بوده و از دست من فرار کرده و اینجا روی لاشه الاغ است. بعد خود رفتم خانه حاجی محمد کارم را انجام دادم .حاجی محمد به من گفت: جوان مُردهِ شیطان این سگِ خطرناک را تو برای چه اینجا آورده ای؟ زود برو او را بگیر. گفتم : دو قرص نام به من بدهید تا من بتوانم او را بگیرم. دو قرص نان به من دادند ومن هم آمدم روی لاشه آن الاغ دیدم آنجا خوابیده است نان را بدست گرفتم آهسته آهسته رفتم جلو. نان را جلو او انداختم بعد آهسته دنباله زنجیر را گرفتم و آنرا دور کمرم بستم که دیگر فرار نکند. بعد صدا زدم من سگ را گرفتم میخواهید بیرون بیائید . و بعد بطرف کرود به راه افتادم . به سردشت که رسیدم دیدم از کرود عده ای آمده اند پسارو وصدا میکنند زیرا آنها رفته بودند دیده بودند سگ نیست ترسیده بودند و مطمئن هم نبودند سگ را من برده ام . لذا به دنبال من آمده بودند . من صدا زدم سگ را من برده ام . به آنها که رسیدم مرحوم محمود کشیده ای زیرگوش من زد گفت تو که دل من را بردی تو با چه اجازه این سگ را باز کرده ای ؟ به هر حال به ده برگشتم . من موقعی که حدود سه سال داشتم و کمی به یاد دارم که پدرم مشهدی آقارضا میخواست خانه محمود شب نشینی برود. مادربزرگم (مهربان) هم مرا بغل کرد با او براه افتادیم و رفتیم .دوتایی که از سربالایی کوچه میرفتیم وقتی به سنگ بزرگی رسیدیم یک مرتبه آن سگ یک پارس کرد و بطرف ما آمد ولی چون پدرم با محمود در گوسفند داری رفاقت داشت و آن سگ او را میشناخت . پدرم او را صدا زد . سگ جلو آمد و شروع کرد به دم تکان دادن روی زمین از آنطرف تا صدای آن سگ بلند شد از خانه محمود بیرون آمدند و سگ را گرفتند و بردند .شاید بخندید که من از سگ مینویسم ولی بدانید که زندگی انسانها جزء جزء تشکیل شده از همین چیزها است و اینها واقعیتی است بسیار دیده شد موقعیکه در محفلی یا مجلسی سخن از گاو یا خر یا قاطر یا سگ یا مار شد هرکس در مورد آن نوع حیوان شنیده ها و دیده های خود را بیان میکند .من معتقدم اگر این نوع چیزها نوشته شود خیلی در تحقیقات علمی کمک میکند و عبرت آموز است.
برگرفته از کتاب دیده ها و شنیده ها نوشته مرحوم حبیب اله برنگی
| نظر |
|















