مکتب داری در کرود

کرود
سه شنبه, 01 تیر 1389

 موقعیکه من طفل بودم تا سن چهارده سالگی در ده کرود زندگی میکردم. در آن موقع مدرسه دولتی در ده ما وجود نداشت و به جای مدرسه مکتب بود. اشخاصیکه سواد خواندن و نوشتن داشتند در زمستانها به مسافرت نمیرفتند و برای رفع بیکاری ضمنا کاسبی کردن مکتب دائر مینمودند. بقیه در ادامه مطلب .....

بعضی از سالها میشد که در ده سه الی چهار مکتب در یک زمان وجود داشت ولی دائر کنندگان این مکتب ها که واقعا قصدشان مکتبداری نبود و کارشان تفننی بود مکتبشان مایه و پایه معنوی نداشت و بیش از یک الی دو سال ادامه نمی یافت و شاگردان زیادی را هم به خود جلب نمیکرد و مسئولین آنها اگر در جای دیگری منافع بیشتری حس میکردند ده خود را ترک میکردند و میرفتند و در آنجا مکتب دائر مینمودند .روی این اصل سعی و کوشش زیادی هم به خرج نمیدادند که شاگردانشان چیزی یاد بگیرند ولی در بین مکتب ها یک مکتب دیگری بود که واقعا مکتب بود و قصد دائر کننده آنهم این بود که به کودکان مردم چیزی یاد بدهد مردم هم این مکتب را از سایر این مکاتب ترجیح میدادند و هیچوقت هم از ۴۰ الی ۵۰ شاگرد کمتر نداشت. این مکتب را مردی بنام محمدصادق فرزند مرحوم کربلائی شکر موذنی دائر کرده بود. جد و پدر او هم در ده مکتبداری مینمودند و در این کار مهارت و معروفیت داشتند. شاید دوره مکتبداری آنها حدود صد سال ادامه پیدا کرده بود و عده کثیری را باسواد کرده بودند و مردمان دو نسل کرود مکتب آنها را درک کرده بودند و در گردن مردم حق داشتند. بعلاوه مکتبداری ،آنها مردمی بسیار متدین و از دوستان جدی اهل بیت عصمت و طهارت بودند. آنها در ضمن مکتبداری عقاید دینی را هم می آموختندو از چهره های مذهبی بودند و از گذشته اذان میگفتند و نام خانوادگی خود را موذنی گذاشته بودند در حقیقت ملائی محل بعهده آنها بود و کار غسل و کفن و دفن و نماز و تلقین اموات را آنها انجام میدادند و از مشوقان دین و دیانت بودند. معارف آنها از یک قرن قبل بر مردم کرود سایه داشت و عقاید دینیشانرا از آنها آموخته بودند. مایه دیانت آنها تنها به زبان نبود بلکه اهل عمل بودند و همیشه نماز و دعا میخواندند و روزه نگهمیداشتند. مسائل دینی و آداب و رسوم مذهبی و نماز و دعاهای وارده را آنها به مردم میگفتند و مردم هم برای آنها احترام زیادی قائل بودند و خانواده آنها را بزرگ میداشتند. جناب محمدصادق که بچه ها او را آخوند صدا میزدند اطاقی داشت که آنرا برای مکتب اختصاص داده بود و بچه ها صبح زود پس از صرف صبحانه هر کدام مقداری هیزم که نوع آنها مختلف بود مانند چوب، تاپاله یا بوته زیر بغل گرفته می آوردند در داخل طاقچه ایکه دم درب اطاق بود میگذاشتند و هر کدام یک پاره نمد یا پوست یا  گلیم یا تشک بچه  یاچهل تیکه برای خود داشتند که روی آن می نشستند وآن فقط به اندازه زیرانداز یک نفر بود.

در بالای اطاق اجاقی بود که صبح تا عصر آنرا آتش میکردند و بچه ها نوبت داشتند و به ترتیب از کنار اجاق تا دم درب می نشستند و فردای آنروز به عکس ،آنکه دم درب نشسته بود کنار اجاق می نشست و به ترتیب زیر دستش می نشستند تا آنکه روز گذشته کنار اجاق بود دم درب قرار میگرفت. شاگردانیکه بزرگتر بودند در وسط نشسته بودند که جایشان کمتر تغییر میکرد آخوند طرف راست اجاق پهلوی پنجره نشسته بود اطاق دو پنجره نصبی چوبی قدیمی داشت که چشمه چشمه بود .

همیشه یک نمد چهار تا کرده بود که آخوند روی آن می نشست در جلو او صندوقچه چوبی کوچکی بود که از زمان پدرانش به جا مانده بود و بچه ها موقعیکه میخواستند در حضور آخوند چیزی بخوانند کتاب و قرآن خود را روی آن صندوقچه میگذاشتند و نشان چوبی که از چوب گردو بود و حدود سی سانت طول داشت و میگفت از جدش کربلائی میرزا عمو هست در دست داشت و آنرا روی حروف میگذاشت. آخوند با کوچکترین تخلفی بچه ها را کتک میزد و چنان رعبی از خود در دل آنها ایجاد کرده بود که همه از او میترسیدند و در بیرون هر کجا او را میدیدند فرار میکردند مخصوصا اگر کسی از دست آنها به آخوند شکایت میکرد دیگر جائی برای آنها نبود. موقع شروع و خاتمه کار مکتب معلوم نبود ولی بطور کلی از دو ماه پائیز رفته تا دو ماه از بهار گذشته مکتب دائر بود. بچه ها برنامه درسی معین نداشتند هرکس مطابق میل خود و خانواده اش چیزی میخواند. بچه ها مجبور بودند هرچه میخوانند بلند بخوانند هروقت صدای آنها کم میشد آخوند نهیب میزد که بلند بخوانید. بچه ها بلند میخواندند و صدای آنها در گوش طنین می انداخت حتی به بیرون اطاق میرفت و همیشه آن اطاق از صدای خواندن مانند لانه زنبور بود. بچه های بزرگتر صبح ها قرآن میخواندند و با هم مقابله میکردند و آخوند غلط آنها را میگرفت بعد از پایان مقابله برای صرف صبحانه به منازلشان میرفتند و بعد از خوردن صبحانه بر میگشتند این یک امتیازی بود که از سایر کودکان داشتند زیرا آنها صبح که به مکتب می آمدند دیگر تا ظهر به خانه بر نمیگشتند .نزدیک ظهر بچه ها میرفتند پشت بام و بطور دسته جمعی اذان میگفتند بعد میرفتند کنارچشمه وضو میگرفتند .

حتی موقعی که هوا سرد بود و برف و یخ زیاد بود. بعد می آمدند داخل اطاق مکتب در سه صف می ایستادند پسرها جلو و دخترها عقب و روزی یکی از آنها پیش نماز میشد و بلند بلند نماز میخواند بعد از خواندن نماز مجبور بودند به ترتیب اصول دین و فروع دین و امام چند و شکیات نمازها را بگویند. بعد مرخص میشدند و میرفتند منزل نهار میخوردند و بلافاصله بر میگشتند و تا موقع غروب در آنجا بودند و مانند قبل از ظهر درس میخواندند. آنگاه آخوند میگفت بس است سر فاتحه را بخوانید. یکی از بچه ها سر فاتحه را میخواند بعد آخوند ترکه بلندی در دستش داشت به ترتیب بچه ها را یکی یکی سفارش میکرد که( اگر خانه رفتید سلام کنید، مودب باشید، دست و صورت را بشوئید، نماز بخوانید ،مردم را اذیت نکنید، به گربه و سگ اذیت نکنید، از پشت بام ها نپرید) بچه ها هم در جواب همه این سفارش ها بطور دسته جمعی میگفتند (چَشم، چَشم )بعد چند بار برای مرده های آخوند فاتحه میخواندندو بعد آخوند آنها را مرخص میکرد .ولی جالب تر از همه این بود که در روزهای پنجشنبه بعد از ظهر که بچه ها به مکتب نمی آمدند روز ناراحتی و دلهره برای بچه ها بود زیرا پس از نماز ظهر و عصر روز پنجشنبه، آخوند شاگردان را یکی یکی سفارش میکرد. او دستور داده بود که یکی از بچه ها رفته بود مقدار زیادی ترکه درخت تبریزی آورده بودند که آنها را به سه نمره  دور زن ،متوسط زن و نزدیک زن تقسیم کرده بود و از هر نمره یکی کنار دستش بود موقعیکه بچه ها را یکی یکی به انظباط و درستکاری سفارش میکرد به هر کدام یک ترکه میزد بطوریکه بچه ها که در صف نماز نشسته بودند روی هم میریختند و ترکه به سر و گوش آنها می پیچید و جای آنها بالا می آمد .اگر برای یکی از بچه ها شکایتی شده بود او را به فلک بسته و میزد. جوانهای ده که از جریان روزهای پنجشنبه مکتب و کتک زدن آخوند و کتک خوردن بچه ها آگاه بودند برای تماشا روی پشت بام جمع میشدند و از صدای داد و فریاد بچه ها لذت میبردند دردناکتر این بود  که موقعیکه آخوند بچه ها را میزد آنها میگفتند: بزن ، بزن ، جوان مُرده را بزن .

آخوند موقع زدن بچه ها درب اطاق را می بست که کسی داخل نشود که از زدن او جلوگیری کند. آخوند مادری داشت که زن خوبی بود او از صدای گریه بچه ها ناراحت میشد و می آمد که آنها را نجات بدهد و با پسرش داد و فریاد میکرد .ولی آخوند به حرف او گوش نمیداد و کار خود را میکرد بعضی  بچه ها از مکافات روز پنجشنبه خبر داشتند و لباس خود را دو برابر میپوشیدند تا کتک کمتر به آنها اصابت کند .بالاخره پس از زدن کتک ،آخوند بچه ها را مرخص میکرد ،بچه ها که از مکتب مرخص میشدند مثل اینکه از جهنم مرخص شده اند و خیلی خوشحال بودند. در دهه محرم بچه ها که به مکتب میرفتند صبح ها سینه میزدند و مادر آخوند برای آنها شیر گرم کرده یا نان گرم و پنیر می آورد و بچه ها که این را از قبل میدانستند خیلی خوشحال بودند. دیگر اینکه مکتب غیر از درس خواندن حال و هوای دیگری داشت چون آخوند ما را در موضوع های مختلف به مباحثه وا میداشت و سعی میشد هرکس عقل و درایت خود را بکار بیندازد و برتری خود را از دیگران ثابت کند .همچنین آخوند حفظ کردن قرآن را بین بچه ها به مسابقه میگذاشت من آن دوران را فراموش نمیکنم خاطره خوشی داشت که همیشه آنرا بیاد دارم و آن آخوند را به منزله پدر میدانم که در گردن من حق فراوان دارد . با اینکه او خشن بود و بچه ها را کتک میزد ولی همان ترس باعث شده بود که بچه ها خوب درس یاد میگرفتند امیدوارم خدا او و امواتش را رحمت کند.

 

 برگرفته از کتاب دیده ها و شنیده ها  نوشته مرحوم حبیب اله برنگی


آخرین بروزرسانی ( سه شنبه ، 1 تیر 1389 ، 04:06 )
نظر
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
لطفا کد آنتی اسپم نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

 
آمار بازدید کنندگان
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز17
mod_vvisit_counterدیروز158
mod_vvisit_counterاین هفته17
mod_vvisit_counterهفته گذشته2297
mod_vvisit_counterاین ماه1194
mod_vvisit_counterماه گذشته7755
mod_vvisit_counterکل بازدیدها11341

We have: 1 guests, 1 bots online
Your IP: 38.107.191.112
 , 
Today: شهریور 15, 1389
ورود مدير سيستم

hotfa

Joomla Extensions Directory Listing