مرحوم کربلایی رضوان برنگی
| کرود |
کربلائی رضوان مردی متدین و پرهیزگار بود. مردم کرود پول نذورات و مال امام را که در ماه رمضان و دهه عاشورا میدادند نزد او جمع میشد و او نگهداری میکرد چون او را امین میدانستند او آن پول ها را داخل کیسه ای میریخت و سر آنرا می بست و در گوشه صندوق خانه اش مینهاد و هر وقت که مورد خرجی پیش می آمد که مورد تصویب اهالی بود همان کیسه را به همان صورت می آورد و و همان پول ها را میداد .
در امانت داری او همین بس که او دکان کوچکی داشت که بعضی از اجناس مورد لزوم اهالی را می آورد و میفروخت و کار آنها را راه می انداخت .گاه گاهی در این رابطه به پول خرد احتیاج پیدا میکرد راه می افتاد در کوچه های ده که پول درشت خود را خرد کند و با اینکه یک کیسه پول خرد از مال امام در نزد او بود از آن بر نمیداشت. وقتی به او میگفتند تو که یک کیسه پول خرد در خانه داری چرا از آن بر نمیداری میگفت: آن کسانیکه این پولها را داده اند شاید نظرشان این باشد که همان پولهای خودشان در راه خیر مصرف شود و تغییر داده نشود پس بر من روا نیست که آن پولها را تبدیل به پول دیگری بکنم. او موقعیکه کیسه پول مال امام را می آورد دست به آن نزده بود و روی کیسه گرد نشسته بود و همان پولهایی بود که مردم داده بودند. همانطور که گفته شد او روز عاشورا مال امام را جمع آوری میکرد در این هنگام منظره خنده داری بوجود می آمد چون مردم که می آمدند پول بدهند یک دفعه پول به دست هجوم می آوردند و هی میگفتند بنویس فلان کس چقدر پول داده و او در نوشتن نام آنها و گرفتن پول کمی سست کار بود لذا روبرویش صف تشکیل میشد و او مجبور بود از یکی یکی پول بگیرد و نام آنها را بنویسد . روی این اصل حوصله مردم سر میرفت و ا و هم جز خود به کسی اطمینان نداشت که این کار را بکند و باید حتما خودش آنرا انجام میداد .
او دستمالی روی زمین و پیش رویش پهن کرده بود و پول هر کس را که میگرفت توی آن دستمال می انداخت بعضی از جوانهای شوخ و خوشمزه اخلاق او را میدانستند که او به کسی اجازه پول گرفتن نمیدهد لذا سر به سر او میگذاشتند به او میگفتند کربلائی بگذار ما پول بگیریم و اسامی را یادداشت کنیم او میگفت نه وآنها میگفتند: آخر اینطور که نمیشود مردم را معطل کرده ای یکی کاغذ را از دست او میکشید و یکی گوشه دستمال را میگرفت و او داد و فریاد راه می انداخت و کاغذ را میگرفت و روی پولهای داخل دستمال میگذاشت و دمرو روی آن میخوابید و بلند نمیشد مردم میخندیدند و میگفتند پیرمرد را اذیت نکنید بگذارید خودش بنویسد . بعد به او التماس میکردند تا دوباره بلند میشد و می نوشت . یک وقت موقعی بود که عده ای ناشناس شبها می آمدند به منظور بیرون آوردن گنج یا به نیت دیگر زیر ضریح امامزاده های دهات را میکندند و آنرا خراب میکردند و هر روز خبر می آوردند که امامزاده فلان جا را کنده اند. عده ای روی پشت بام جمع بودند میگفتند آدم اعتقادش از این امامزاده ها هم سست میشود مرحوم کربلائی رضوان که در آنجا بود بر افروخته شد و با عصبانیت گفت مگر شما دین را به خاطر امامزاده ها دارید این چه حرفی است . اگر هیچ اثری از آنها هم نباشد من اعتقادم سست نمیشود زیرا من دین را حقیقت یافته ام و آن در جان منست .
مرحوم کربلائی رضوان صبح های روز عاشورا روی پشت بام خانه خود زیارت عاشورا میخواند و زن همسایه ها اطراف او جمع میشدند بعد از خواندن زیارت عاشورا کتاب روضه ای داشت که از روی آن وقایع روز عاشورا را میخواند و آن زنها گریه میکردند.
مرحوم کربلائی رضوان میگفت سالی من و مرحوم مشهدی شمسعلی مقداری جنس از قبیل قند و پارچه برده بودیم شمال بفروشیم جنس های ما داخل توبره بود شب رفتیم داخل ایوان خانه ای که صاحبخانه آن زنی بود بنام فاطمه خانم .جا گرفتیم . او به ما گفت مواظب جنس هایتان باشید اینجا دزد دارد اتفاقا عده ای کولی هم جلو آن خانه در محوطه خیل انداخته بودند ما با هم قرار گذاشتیم تا نصف شب یکی از ما بیدار بمانیم و یکیمان بخوابیم و بعد آنکه خوابیده بیدار شود و آنکه بیدار بود بخوابد. لذا مرحوم مشهدی شمسعلی تا نیمه شب بیدار ماند ومن خوابیدم . بعد او مرا بیدار کرد و خود خوابید . منکه قدری بیدار ماندم آهسته آهسته خواب چشمم را فرا گرفت در حالت خواب و بیداری بودم که متوجه شدم یک سیاهی آمد توی ایوان و رفت ضمنا ترس هم داشتم . ناگاه هوشیار شدم و دیدم توبره جنس نیست. با عجله مشهدی شمسعلی را بیدار کردم و گفتم دزد جنس را برد .گفت مگر تو بیدار نبودی گفتم خواب و بیدار بودم متوجه نشدم گفت ای خانه خراب حالا چکار کنیم. صبح که شد رفتیم به فاطمه خانم که صاحبخانه مان بود جریان را گفتیم گفت منکه به شما گفته بودم مواظب جنس خود باشید اینجا دزد دارد من نمیدانم چه کسی برده است.
رفتیم از کولی هائیکه در آن محوطه بودند پرسیدیم آنها گفتند ما چیزی را ندیدیم ناچار رفتیم به پاسگاه ژاندارمری شکایت کردیم. به ما گفت شما بروید ما دزد را که پیدا کردیم به شما خبر میدهیم . ما آمدیم .
عصر به ما گفتند دزد را پیدا کرده ایم صبح بیائید جنس خود را بگیرید. ما صبح رفتیم دیدیم مردی آنجا نشسته است به ما گفتند این مرد جنس شما را دزدیده است با او و یک ژاندارم بروید جنس شما را توی جنگل قایم کرده است به شما بدهد. ما و آن مرد به اتفاق یک نفر ژاندارم داخل جنگل شدیم . آن شخص گفت جنس شما را زیر آن درخت گذاشته ام. رفتیم زیر آن درخت چیزی نبود گفت نه اشتباه کردم این درخت نبود آن درخت بود رفتیم زیر آن درخت باز آنجا خبری نبود گفت باز اشتباه کردم این درخت نبود آن درخت بود همینطور تا غروب توی جنگل هی این درخت آن درخت کرد و هی گفت اینجا نبود آنجا بود آخر هم گفت نمیدانم کجا بود.
ناچار به پاسگاه بر گشتیم و موضوع را به رئیس پاسگاه گفتیم گفت پس این دزد نبوده و باید دزد را پیدا کنیم. بعد ما را نگهداشتند . یک شخصی را آوردند و او راداخل یک طویله خرابه در بیرون پاسگاه انداختند و به ما گفتند این زندانی دزد و قاتل است. باید امشب تا صبح شما مواظب او باشید تا فرار نکند تا ما دزد و مال شما را پیدا کنیم .
هوا تاریک شد و یک ژاندار هم قدری آنطرف تر با اسلحه قدم میزد.
آن شخص که میگفتند دزد است و او را داخل طویله انداخته بودند گاهگاهی می آمد داخل درگاهی و( ادا) در می آورد و به ما دهن کجی میکرد و میرفت . هوا خیلی سرد بود دیدیم رفت روی پشت بام (چون از داخل طویله به پشت بام راه داشت) آنجا مقداری علف خشک بود آنها را آتش زد و خود را گرم کرد. بعد مقداری از آن بوته ها را آورد داخل طویله و در وسط درگاهی آتش زد چنانکه ما داخل را نمیدیدیم آنگاه بطور ناگهانی از درب بیرون پرید و رفت . ما داد و فریاد کردیم که آهای زندانی رفت ، کمک و به آن ژاندارم هم گفتیم سرکار زندانی رفت کمک کنید او با خونسردی گفت عیب ندارد ناراحت نباشید خودش می آید . صبح شد رئیس پاسگاه ما را خواست وگفت زندانی کجاست؟ گفتیم دیشب رفت و ما به این آقای ژاندارم گفتیم گفت عیب ندارد خودش بر میگردد . او گفت : رفت ؟ کجا رفت؟ مگر شما مواظب او نبودید؟ زندانی را فراری دادید؟ شخصی را صدا زد و گفت بیائید این دو نفر را ببرید شلاق بزنید. ما را خوابانیدند و شروع کردند به شلاق زدن . من گفتم: آخر سرکار تقصیر ما چیست؟ جنس ما را که بردند یک روز تا غروب که ما را توی جنگل گرداندند . بعد خسته و مانده شدیم . شب تا صبح هم که نخوابیدیم. حالا هم که ما را شلاق میزنید. ای حرمله - ای شمر- ای سنان - ای انس - ای بی انصاف آخر بماچه که باید زندانی را مواظبت کنیم؟ از جان ما چه میخواهید؟ گفتند باید بیائید اینجا بنویسید ما از شکایتمان صرف نظر کردیم تا شما را آزاد کنیم. و الا شما را تحویل دادگاه میدهیم چون شما مجرمید که زندانی را فراری داده اید . ما هم ترسیدیم و به ناچار بدست خود نوشتیم که از شکایت خود صرف نظر کردیم تا ما را آزاد کردند .
باز مرحوم کربلائی رضوان سالی به تهران رفته بود . فصل زمستان بود و او جوراب پشمی پوشیده و کفش لاستیکی پا کرده بود و پالتوئی به تن داشت و سر و گردن خود را با شال گردن پشمی پیچیده بود و توبره ای محتوی قورمه و حلوا و پنیر و از این چیزها به دوش داشت که برای فامیل های ساکن تهران میبرد . هنگامی که او با این وضع از سنگلج عبور میکرد دو سه نفر رندِ جیب بُر که او را دیدند بفکر افتادند تا سرش را کلاه بگذارند و چیزی از او بربایند . یکی از آنها جلو آمد و در حالیکه یک دو تومانی کاغذی در دست داشت گفت : پیرمرد ببخشید دو تومان پول خُرد دارید؟ من کارم گیر کرده احتیاج به پول خرد دارم . او هم با حسن نیتی که داشت تا کار مردم را راه بیندازد گفت بله و دست برد از جیب بغل کیف خود را که چهارصد تومان اسکناس و مقداری پول خرد که ته آن بود بیرون آورد و مشغول شد که پول خرد را از ته کیف بیرون بیاورد .
آن مرد گفت شما که پیرمرد هستید و هوا سرد است زحمت نکشید کیفتان بدهید من پول خرد را جلو چشم خودتان در بیاورم . دو تومانی را داد دست کربلائی رضوان و دو تومان پول خرد را از کیف بیرون آورده و به او نشان داد و برداشت و با تردستی خاصی اسکناس ها را هم برداشت و جای آن کاغذ روزنامه گذاشت و با احترام کیف را به او داد و خیلی سپاسگزاری کرد و آرام آرام دور شد .
شخص دیگری که رفیق اولی بود جلو آمد وگفت : پیرمرد کیفت را که به آن مرد دادی آیا پول های داخل آنرا به تو برگردانید؟ او با تعجب گفت؟ بله من خودم نگاهش میکردم آن مرد گفت : نه اشتباه میکنی پولت را برد . گفت: نه مردگفت: حالا تو به داخل کیفت نگاه کن ضرر ندارد . او کیف را از جیبش در آورد و دید پولهایش نیست و به جای آن کاغذ روزنامه است . خیلی ناراحت شد و گفت: راست گفتی در حالیکه آن مرد اولی گاه گاه بر میگشت و او را میدید او شروع کرد به دنبالش دویدن ولی چون پیرمرد بود و خوب نمیتوانست بدود و آن مرد هم که دید او میدود بر سرعت خود افزود . مرد دومی گفت: بیچاره پیرمرد! عجب مردم حقه بازی هستند ؟ سپس گفت: تو که نمیتوانی با این کولبار پشت سر او بروی؟ توبره ات را پیش من بگذار من مواظبش هستم تو برو دنبال او،
او توبره را زمین گذاشت و قدری که دویده بود سومی پیش آمد و گفت پیرمرد! آن توبره مال تو بود که به آن مرد سپردی؟ توبره ات را برد .
او برگشت و دید آن مرد دوم توبره را میبرد این بار به دنبال کسیکه توبره را میبرد شروع به دویدن کرد . آن مرد سومی گفت: خدا پدرت را بیامرزد تو مگر میتوانی با این پالتو سنگین که به تن داری به او برسی پالتو خود را در بیار و به من بده برایت نگهدارم .بعد به دنبال او برو .
این بار کربلائی رضوان فهمید این هم مثل آنها میخواهد او را گول بزند و پالتواش را ببرد ناچار ایستاد وبا صدای بلند گفت : کلانتری هوار - شهربانی هوار - کمیسری هوار -عدلیه هوار - نظمیه هوار - ژاندارمری هوار .
آن شخص هم که چنین دید پا به فرار گذاشت و رفت و او دیگر دستش به جائی نرسید.
خدایش رحمت کند.
برداشت از کتاب دیده ها و شنیده هایی از مردم کرود نوشته مرحوم حبیب اله برنگی
| نظر |
|















